تبليغاتX
راز
یادداشتهای من و راز بزرگم
 

نمی دانم سخت است یا جذاب این مادری؟

این دویدن های چهارشنبه برای رسیدن به کلاس موسیقی جدیدترین تجربه ی مادری است.

این کنار تو نشستن و اصرار برای تمرین موسیقی

این اعتراض های تو که شروع بی انصافی تاریخی همه ی بچه هاست...

اعتراض به چیزی که من نمی توانم تغییرش دهم

چرا دلم گرفت؟ چرا غمگین شده ام؟ مگر تو فقط یک بچه نیستی...

نگرانم

چون قلبم پیشگویی می کند

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 4 بعد از ظهر  توسط نفیسه  | 

 

فروردین تمام می شود.

بشود چه اهمیت دارد

من تمام فروردین سردرد داشتم

میگرن در این ماه فقط چند روز مرا رها کرد

سردردهایم همیشگی شده

من لحظات بدون درد یا بدون اضطراب شروع درد را از یاد برده ام

این حلقه ی سیاه پای چشم و این بی حالی گواه من است.

 

حالا میان این همه درد زیر رگبار باران دویدن

خیس شدن

نگران سرما خوردن تو بودن

چه بود؟

حتی یک چتر یا ژاکت کوچک همراه نداشتیم

زیر هر طاقی که می ایستادیم تو از سرما می لرزیدی و آب از سر رو رویت می چکید

ما از کلاس موسیقی برمی گشتیم

و ماشین را ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 1 بعد از ظهر  توسط نفیسه  | 

 

بردیا این را روز تولدت نوشتم و نپرس چرا حالا...

تو میان اسباب بازی های تازه بازی می کنی

من ژل دیکلوفناک به دست هایم می زنم.

پدرت خوابیده تا ساعت ۵ و نیم صبح راحت تر بیدار شود و به کارش برسد.

من هم فردا کلی کار دارم به جبران امروز که نرفتم

به جبران امروز که در خانه کلی کار داشتم و مامان به همراه مادر بیمارستان بود و خواهر هم سر کار یود و من ...

فردا تو در خانه تنها می مانی کودکم و من حتی نگران تنهایی فردای تو هم هستم.

من نمی دانم

هیچ چیز نمی دانم فقط برای همه نگرانم و برای خودم هم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 7 بعد از ظهر  توسط نفیسه  | 

 

سرد سرد سرد

با این که سرمایی ام اما این تجربه ی دوباره را دوست دارم. تجربه ای که بوی کودکی ام را می دهد

و آن زمستان های سرد و بلند...

در آن شبها که آسمان صورتی می شد و برفی شروع می شد که تمامی نداشت...

و برای همه ی آن شبهای سرد و بلند دوست داشتنی فقط آآآآآآآآآآآآآآه می کشم.

همه ی زمستان را آه می کشم....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 12 بعد از ظهر  توسط نفیسه  | 

 

 تحقیر شدم

یا احساسم این بود که همان طور در کوچه ها راه می رفتم و گریه می کردم.

گریه کافی نبود  باید فریاد می کشیدم

چرا هروقت می خواهم حقم را بگیرم گریه ام می گیرد

مگر پس گرفتن پول مهد کودک گریه دارد؟

دارد

اگر برخورد این طوری باشد...

بردیا چرا مهد نرفتی؟

البته روزهای اول.........

وگرنه با آن برخوردی که روزهای آخر با تو کردند حق داشتی از مهد متنفر شوی.

جق را به تو می دهم . تو خق داری همه حق دارند این منم که به همه دنیا بدهکارم!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 1 قبل از ظهر  توسط نفیسه  | 

 

سلام دوست من، خواهر من

حرف بزن

منطق بزرگترین هدیه خداوند است و به همه انسان ها داده شده

حالا اگر یک نفر بی منطق بود و منطق را که انسانی ترین ویژگی ماست فراموش کرده بود، سعی کن یک جوری بیادش بیاوری

اگر نخواست با تو حرف بزند، از پا نیفت

حرف بزن آن طور که باید و با توجه به همه آنچه درباره او می دانی.

و به خدا توکل کن.

توکلی واقعی و از ته قلب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 1 قبل از ظهر  توسط نفیسه  | 

آهاي دلشوره و اضطراب لطفا از زندگي من بيرون برو

مي‌خواهم آرامش را هم تجربه كنم

خواهش مي‌كنم برو....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نفیسه  | 

 

یا آنها اشتباه می کنند و یا من.

هر چه بود من به روش آنها رفتم و پاسخ درست نگرفتم.

تو دیگر مهد نمی روی و من پر از دلشوره ام برای آینده تو

از هوای بارانی آن طور که باید لذت نمی برم

چرا هرچه در گذشته آن طور شادم می کرد  الان ببرایم بی اهمیت است؟

این نگرانی چیست در من؟

تو می دانی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 4 بعد از ظهر  توسط نفیسه  | 

مغزم رسما ورم كرده آنقدر كه از صبح با تو حرف زدم.

و تو حرفم را گوش نمي‌دهي.

سال آينده پيش دبستاني برايت اجباري است.

و من يك سال زودتر تو را به مهد بردم تا عادت كني، تا گريه نكني.

اما تو با من راه نمي‌آيي.

هر روز يك ساعت با تو حرف مي‌زنم تا خودت راضي شوي و به مهد بيايي.

بعد آنجا از كنار من تكان نمي‌خوري.

و بعد برمي‌گرديم

مربي‌ها مي‌گويند اينطوري بي فايده است

اما من نمي‌خواهم تو را با گريه ببرند.

نمي‌خواهم بترسي يا گريه كني.

عزيزم بفهم، با من راه بيا

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 3 بعد از ظهر  توسط نفیسه  | 


اگر روزي در خيابان مردي را ديدي كه چندان هم پير نبود اما دستش مي‌لرزيد

و سعي داشت لرزش دست‌هايش را پنهان كند

او را نگاه نكن!

شايد پدر من باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 12 بعد از ظهر  توسط نفیسه  |